کمی بیشتر حواسمان را جمع کنیم

ای کاش

نفر اول کنکور در یکی از استان ها ، بعد از گذشت چند ماه از شروع تحصیلش در دانشگاه برای پدر و مادر خود چنین نوشت :
من از زحمات و تلاش های شما که در حق من کردید ممنونم ولی ای کاش می دانستید که زندگی فقط تحصیل نیست.
من در اینجا به یک دوست نیاز دارم ، ای کاش راه های دوستی با خدا را به من می آموختید.
من در اینجا به ( نه ) گفتن نیاز دارم ، ای کاش روش ( نه ) گفتن بسیاری از نابهنجاری های زندگی را به من می آموختید.
من در اینجا به ارتباط با دیگران و توانایی صحبت کردن در جمع نیاز دارم ، ای کاش به من راه های حضور در جمع را آموزش می دادید.
من در اینجا به زندگی کردن نیاز دارم ، ای کاش این مهارت را به من تعلیم می دادید.
من از سد کنکور گذشتم اما پشت دیوارهای زندگی اسیر شدم ، چون راه ورود به آن ر هیچ کس به من نیاموخت.


چند ساعت

پرسیدم : برای رانندگی چند ساعت دوره دیده ای ؟ گفت : 50 ساعت
پرسیدم : برای آشپزی چند ساعت دوره دیده ای ؟ گفت : 100ساعت
پرسیدم برای تربیت کودکت چند ساعت دوره دیده ای ؟ ساکت ماند و چیزی نگفت


معنا در زندگی

پدری همواره 3 فرزندش را تشویق می کرد . اولی  را به خاطر خوب درس خواندن . دومی را برای خوب نقاشی کردن . سومی را بخاطر این که کفش های پدر را خوب واکس می زد و برق می انداخت.
امروز ، هر 3 فرزند بزرگ شده ان و در زندگی موفق هستند چون هر کدام از آنها احساس می کردند در زندگی چیزی دارند که باعث مهم بودن آنها است .
--------------------------------------------------------------------
نویسنده : سرکار خانم صدیقه خان زاده

/ 0 نظر / 3 بازدید